تبلیغات
❤❤ بوسه روی ماه❤❤ - توبه گرگ مرگ است
تاریخ : یکشنبه 23 مهر 1391 | 04:10 ب.ظ | نویسنده : ayda
سلامی به گرمی حضور مهربونتون تو وبم
چه خبرا؟!خوبین ایشالا؟!

امروز صبح وقتی با صدای زنگ از خواب بیدار شدم
اصلا دلم نمیخواست پاشم و برم مدرسه آخه واسه امروز امتحان ریاضی و جغرافیا داشتیم
زنگ و سایلنت کردم و گرفتم خوابیدم
(خوابم واسه ما حروم شده) ولی نتونستم بخوابم
خلاصهههههه بعده گذشتن از 7 خان رستم،رسیدیم مدرسه و رفتیم کلاس...
بعدش دبیر زبانمون اومد....قرار بود تمرینایی که بهمون داده بود تو کلاس جواباشونو بنویسیم...واسه همینم داوطلب خواست که به قول آقا محمد جواد 1994:مایه مال کلاسمون(همون دختری که زهر منو میریزهههههههههههههه)داوطلبانه پاشد رفت جلو و شروع کرد به نوشتن جوابا....اگه 100 تا کلمه مینوشت 99 تاش غلط بودن!!!!!!منم که 6 دنگ حواسمو جمع کرده بودم تا حالشو بگیرم غلطاشو تند تند در میاوردم(از قدیم گفتن عوض عوض دارد گله ندارد)کلی دلم خنک شد آخه یه بار وقتی من رفتم پای تخته واسم 1 اشکال جزئی در آورد منم حسابی امروز حالشو گرفتم
به خیر و خوشی زنگ زبان و بقیه زنگام گذشتن
زنگ آخر یه خورده کار عملی داشتیم واسه همین خاطر رفتیم کارگاه....از اونجاییم که معلم کارگاهمون خیلی خشکه بدم نیومد یه خورده ترش کنیم
دبیرمون شروع کرد به خوندن اسامی!!!!!!اسم هرکسیرو صدا میزد، با 3 تا از دوستام میگفتیم حاااااااااااااضر......ولی وقتی اسم مایه مالو صدا کرد گفتیم غایییییییییییییب (خخخخخخخخخخخخخخ آدم تو آفتابه شیر موز بخوره ولی مثه مایه مال ضایع نشه)اونقدر حاااااااال کردیم(
کم مونده بود معلممون بگه پاشین گم شین بیروووووووووووووون)
بعده اینکه کارمون تو کارگاه تموم شد ....چند مینی تا زنگ داشتیم...یکی از دوستام صندلی بغلی من نشسته بود پا شد بره اونوره کلاس صندلی منو به پشت هل داد تا رد بشه (((((((صندلیای کارگاهمونم چرخ دار بودن و کاشیا هم لیز)))))))صندلی با ملایمت رو کاشیا سر خوردو وسط کارگاه واستاد از اونور یکی از دوستامون پاش صندلی رو با من هل داد خلاصه با صندلی هی این هل میداد میرفتم اونور کارگاه هی اون هل میداد میرفتم اینور کارگاه!!!
یه شورشی تو کارگاه به پا شد که بیا و ببین همه با صندلیهاشون از اینور به اونوررررررر!!!!!!واقعا دیدنی بود جای همتون خاااااالی

تو همین گیر ودار معاونمون اومد کلاس یهو همه صندلیها واستادنصحنه با نمکی بود
معاون گفت اونایی که نشسته بودن برن بیرون....5 نفر از بی جنبه هامون بدو بدو رفتن بیرون(انقدر حرص خورددددددددددم اخه خودشونم داشتن با ما تو این شورش همکاری میکردن)یه کمی واسمون که شورش به پا کرده بودیم آیه یاسین خوندو رفت(بازم تا مرز انظباط رفتیم ولی خوب دیگه از اون قدیم قدیما گفتن توبه گرگ مرگ است....)

جونم واستون بگه که امروز خیلی خندیدیییییییییییییییییم خدا کنه که بد یومنی نیاره
به عقیده بچه ها که میگن وقتی زیاد خندیدی باید یه چیزیرو گره بزنی تا بد یومنی نیاره....مام به تبعیت از این عقیده تا دلتون بخواد سیم های کامپیوتر هارو تو کارگاه گره زدیم تا مباداااااااااا 1 موقع بد یومنی بیارهههههههههه

اینم از امروزمون....چطور بود؟؟؟؟
امیدوارم شمام هر جا که باشین شاد و خرم باشین خنده رو لباتون نقش ببنده(اینجوری باشین)


سماق



ساخت فلش مدیا پلیر