تبلیغات
❤❤ بوسه روی ماه❤❤ - بویوگورافی
تاریخ : چهارشنبه 17 آبان 1391 | 03:41 ب.ظ | نویسنده : ayda
سلام دوستان عزیز
حالتون خوبه ایشالا؟!

به خدا فرصت نمیکم بیام و وبمو آپ کنم....چند مینی میام کامنتارو تایید میکنم و جواب میدم به وب دوستا سر میزنم و میرم
دیگه همش سرم تو کتاب و درس و مشق و به قول بعضیا:نقاشیه

به هر حال...........

اینم بویو گورافی بنده:
16سالمه....سال دوم نقشه کشی معماری میخونم.....اهل تبریزم......اسم اصلیم همون" آیدا"ست.....به عقیده دوستام و اطرافیان دختر شوخ و با نمک و مغروری هستم.....اکثر اوقات خنده رولبامه مگر موارد خاص....اگه بخوام حرفمو به طرف مقابلم بفهمونم غیر مستقیم ولی واضح حرفمو میزنم.......از آدمای زیادی لوس،زورگو،پررو،فوضول،شلخته بدجوری بدم میاد...(دوس دارم اونقدر بزنم که لواشک بشن)..از نصیحت کردن اصلا خوشم نمیاد.......حالا حالا ها عصبی نمیشم ولی اگه کسی یا چیزی کفرمو در بیاره بدجوری عصبی میشم.....تو حرف هیچوقت کم نمیارم........رمان زیاد میخونم.....علاقه ی خاصی به موسیقی و رقص وساز دارم.......همیشه دوس داشتم 1 داداش بزرگتر از خودم داشته باشم......زیاد نمیتونم منتظر کسی یا چیزی باشم صبرم کمه......دوس ندارم وقتی حرف میزنم کسی وسط حرفم بپره.......اذیت کردنو دوس دارم شدیییییییییییییییییییییییید
فعلا همینا به ذهنم رسید بیشتر از این حضور ذهن ندارم

پ.ن:خب بقیه پست اتفاقیی که تو مدرسه افتاد

امروز فکر میکردم روز خوبی برام باشه...3 زنگ اول طراحی داشتیم و باید میرفتیم کارگاه.....زنگ اولمون چندتا طرح کار کردیمو کلی خوش گذشت
زنگ دومم قرار بود با ذغال طرح بزنیم ......طرحو زدیمو نشستیم با ذغال کار کردن ......حدود ساعت 10:55 بود که رفته بودیم تو بهر طرحامون
یهو دیدیم صدای شبیه صدای ریختن چندتا آجر میاد و به دنبال اونم صندلیامون تکون خورد
هنوز تو کلاس هیشکی متوجه نشده بود که من داد زدم زلزلهههههههههههههههههههههههههههههههههه و بعدش طرحی که تو دستم بودو پرت کردم زمین....
فقط اینو فهمیدم که درو باز کردمو تو سالن مدرسه دارم میدوم....همه ی بچه ها با کلی جیغ و داد و فریاد اومدن حیاط
یکی غش کرده
...یکی داره خودشو میزنه....یکی مونده زیر پای بچه ها له شده و کلی کارای دیگه
حالا نمیتونم بگم تو اون لحظه چه حالی بهم دست داده بود

بدنم مثل بید داشت میلرزید
....هم ترس زلزله هم اینکه نگرانی از آجی و مامان بابام....کلافم کرده بود
هرکی 1 حرفی میزدو 1 نظری میداد...با این حالم ما چند ساعتی تو مدرسه بودیم چون اجازه نمیدادن بیرون بریم
آخرش بابام اومد دنبالم اونم تازه بعد 2 ساعت......(بابا واقعا خسته نباشی....چقدر زود اومدی دنبالم؟!!!!!!میبینم خیلی نگرانم بودیا)ولی خداییش خیلی ترسیدم و میترسم

تو این گیر و دار چند تا عکس از اوضاع و احوال مدرسه گرفتم که ایشالا تا 2 شنبه بعدی میزارم ببینین


منتظر نظراتتون هستم
گفتما من زیاد صبر ندارم پس زیاد منتظرم نزارید

دوستون دارم
تا آپ بعد بابابابابابابابی



سماق



ساخت فلش مدیا پلیر