تبلیغات
❤❤ بوسه روی ماه❤❤ - شسلام
تاریخ : چهارشنبه 29 آذر 1391 | 09:35 ب.ظ | نویسنده : ayda
شلااااااااااااااااااام شلاااااااااااااااااااام شلام 100 تا شلام
خوب هستین؟خانواده خوبن؟!چه خبرا؟!زندگی خوش میگذره؟!

راستی شب یلداتون پیشاپیش مبالک
جوجه هاتونو شمردین؟چن تا جوجه دارین؟!من که جوجه ندالم عوضش تا دلتون بخواد گاو و گوسفند دارم(:دیییییییییییی)


با یه شیطونی درد سر ساز اومدم...ولی اینبار شیطونیم 1 خورده با شیطونی پستای قبلی فرق داره ...
بقیه مطلبو بخونید متوجه میشین

امروز عصر بعد از این که از کلاس زبان برگشتم خونه 1 راست رفتم خونه عموم اینا......1پسر عمو دارم هم سن خودم....اونم فردی مثه خودمه.....وفتی پیش هم باشیم خونه رو رو سرمون خراب میکنیم

من که رسیدم خونشون نیم ساعت بعدش پسرعموم کلاس داشت و باید میرفت....گوشیشو داد دست من تا آهنگای جدید مرتضی پاشایی رو گوش کنم
کمی از آهنگاشو گوش کردم.....بعد وقتی دیدم سر پسر عموم گرمه و دار ه حاضر میشه که بره.....گوشیشو برداشتمو بدو رفتم خونه خودمون
گوشیشو موقع اومدن تو راه پله ها گذاشتم روی دیوار درست جلو چشم....بعد از 5 مین دیدم با کله اومد تو خونه که زود باش گوشیمو بده....تو دستش هم 1 کیسه زباله پر بود.....منم گفتم بگردو پیدا کن...چند جایی رو گشت ولی موفق به پیدا کردنه گوشیش نشد....خلاصه تهدید کرد که اگه گوشیمو ندی کیسه زباله رو رو سرت خالی میکنم.....گفتم:آره جونه خودت...منم همیجوری وامیستمو نگات میکنم؟!!!!

حساب کار دستش اومد....کمی اومد نزدیکتر و یهو کیسه زباله رو چسبوند  بهم

جیغ زدم و فرار کردم....حالا اون بدو من بدو....کمی بعد وقتی خسته شد رفت .... رفتم تو ایوون خونه با چند جفت کفش و دمپایی تا وقتی از در پایینی اومد بیرون کفش بارونش کنم...

..تو هوای سرد 2-3 مینی وایسادم همین که اومد بیرون شروع کردم به پرتاب کفشا و دمپایی های بی زبون
یکی من پرت میکردم یکی اون ... خلاصه یکی من پرت کردم خم شد یکی از دمپاییایی رو که من براش پرت کرده بودمو برداشت نشانه گرفت
بعد که خواست پرت کنه من زدم به چاک...رفتم تو و همین که خواستم درو پشت سرم ببندم ....چشتون روز بد نبینه...دیدم یک جفت دمپایی با مقداری شیشه ناقابل پوکید رو دست و صورتم
جیغ زدمو خودمو کشیدم کنار

حالا هم خندم گرفته هم اینکه شیشه دست و صورتمو بریده و داره خون میاد
سمت راست صورتم و دست راستم رو شیشه زخم سطحی کرده بود ولی خوب دیگه از همین زخمای سطحی کلی خون اومد
 پسر عموم اومد....وقتی منو تو اون وضع با دستمالای خونی دید ترسید...در عوض کلی معذرت خواهی کرد و رفت


شب بابابم اومد و موضوع رو بهش گفتم....فکر کردم الانه که بساط آیه یاسین وا بشه ...دیدم نه داره میخنده(ایول بابای خودمووووووووووووو)

خلاشههههههههههههههه اینم خاطره ای ماندگار شد برامون...کلی خندیدیم 2-3 تا عکس یادگاری هم از درو شیشه ها و دمپایی های ولو تو حیاطو زخم دستام گرفتم تا وقتی بزرگتر شدیم نگاه کنیم و بخندیم


حظ کردین دیگه؟!!!
شوخیای منو پسر عموم همیشه درد سر سازه
چند باری موقع شوخی باهاش انگشتای دستم در رفته یا شکسته...از پله ها سرازیر شدم پایین و کلی بلاهای دیگه که الان حضور ذهن ندارم براتون بگم

ممنون که پستو تا آخرش خوندین


فدای همتون


کاری باری؟!

پس فعلا خدافظ




نمایش نظرات 1 تا 30

سماق



ساخت فلش مدیا پلیر