تاریخ : جمعه 4 اسفند 1391 | 06:04 ب.ظ | نویسنده : ayda
بالاخره تلصم این نتمون شکست 2 هفته بود نتم قطع شده بود....میخواستم برم از نت افق استفاده کنم دیدم فرداش نتم وصل شد(همارا سیستم غیرتی شد)
عزیزان ، جونم براتون بگه که در این مدت زمانی که پیشتون نبودم چه بلاهایی که سرشون نیاوردیم و چه عذاب الهون هایی که ما تحمل نکردیم
..................................................................
زنگ زبان فارسی بود معلممون با اعصاب داغون اومد کلاس......از همون اول گیر داه بود به ما 3 تا طفل معصوم(من و دوستم پریا و شیوا)
اول از همه جاهامونو عوض کرد....گفت شما نباید بشینین جلو پنجره اینجوری حواستون بیرونه......مام پاشدیم صندلیامونو تا آخرین حد ممکن چسبوندیم به ردیف بغلیمون.....در حدی که برا تکون دادن دستامون جا نبود.......بعدش شروع کردیم به چک و چونه زدن که نخیر شما به ما تو هین کردی و از این حرفا.....
جلسه ی قبلمون هم قرار بود اولیای دوتا از دوستام به علت شلوغ کاری بچه شون مشرف به مدرسه ی نورانی ما بشن...که اونم افتخار نداده بودن بیان....دبیرمون نماینده ی کلاسو فرستاد تا بره به اولیاهاشون زنگ بزنه و بهشون مژده بده.....بعده چند مین در زده شد و نماینده اومد کلاس...همین که از در میومد تو بلند گفتم برجااااااااااااااااااااااااااا.....دبیرمن کفری بود کفری تر شد.......نماینده کلاس هم خبر آورد که ناظممون امر کرده اسماشونو دبیرمون بنویسه تا به حسابشون رسیدگی بشه....دبیرمون شروع کرد به نوشتن اسما....یهو دیدم نماینده که پیش دبیرمون وایساده بود داره چشم و ابروشو واسه من بازی میده...منم با چشم و ابروم پرسیدم چی میگی دیوونه؟!اونم با همین حالت جواب داد که اسم ما 3تام ردیف کاغذ شده...."خانوم اسمای مارو هم نوشتین؟!!!!!!!!!!"..."بله".......عه! خانوم چرا؟!"
خلاصه این شد که اسمای مام رفت دفتر معاونت....پریا که رنگ به رو نداشت کلی ترسیده بود....منو شیوام که بدتر بودیم بدتره تر تر شدیم......من فکر میکردم اخراج بشیم دیدم نه بابا اونا روشون سفت تر از ماس حالا حالاها اخراجمون نمیکنن
.............................................................
زنگ دین و زندگی بود اونقدر فک زدیم که داد معلم در اومد......چیرا حرف میزنین؟!نمیخوای درسو گوش کنی برو بیرون تا دلت میخواد حرف بزن......فکرت هرجاست پاشو برو اونجااااااااا.....یهو شیوا برگشت گفت:با اجازه خانوم بچه ها پاشین بریم دستشویی(کلاس ترکیده بود از خنده)
..............................................................
بعده ماجرای زنگ زبان فارسیمون فرداش اومدیم دیدیم پنجره هارو زنجیر کردن.......فقط 5 سانت میتونیم پنجره رو باز کنیم......تا زنگ آخر داشتیم تو کلاس کباب میشدیم......زنگ آخر دیدیم نه بابا اینجوری پیش بره باید جز غالمونو تحویله مامانامون بدن....با اجازه ی دوستان محفل منو شیوا و پریا همتمونو مضاعف کردیم و با خط کش بنده ی حقیر افتادیم به جونه زنجیرا....قشنگ پیچاشونو باز کردیم زنجیرارو در آوردیم پرت کردیم حیااط......همه شروع کردن به صلوات فرستادن
فرداش راضی از کارمون اومدیم سر کلاس......نیم ساعت بعد ناظممون اومد کلاس دفتر نمره هم دستش......."دیروز کی زنجیرای پنجره هارو باز کرد؟هرکی باز کرده یا خودش پاشه بیاد بگه یا شما بگین".....سکوت....."اگه نگین کی باز کرده از انظباط کل کلاس 1 نره کم میشه"......بازم سکوت.....خخخخخ دید ما همش سکوت کردیم ضایع شد رفت....تو این گیرو دار بچه ها هی برمیگشتن ما 3 تارو نگاه میکرن میخندیدن(خیلی بدم میاد از این کار)چشم غره رفتم بهشون که حسابتونو میرسم....بعده رفتن ناظم خطاب به بچه ها فرمودم که اگه کسی میخواد بره بگه ، اول به ما بگه که خودمون بریم بگیم اینجوری بهتره.....دم دوستامونم گرم گفتن نه ما هیچکودوم نمیگیم به خاطر 1 نمره انظباط دوستامونو خراب نمیکنیم.....
فرداش اومدیم دیدیم ای بابا اینا دیگه کین؟!....پنجره هارو پلمب کردن.....دیگه کاری از دستمون بر نیومد....تا اینکه 2 روز پیش دوستای انیمیشنمون زحمت کشیدن و اونارو شکستن.....باز ناظم اومد سراغمون اینبار دیگه کار ما نبود....فرستادیم سر انیمیشنا.......حالا هم قراره چسب آهن بیارن بزنن به پنجره ها...حال میکنید دیگه....اگه بازم پنجره هارو باز کنیم مدرسمونو عوض میکنن(خخخخخخخخخخخخخ)
.....................................................
امتحان دین و زندگی داشتیم.....من پشت سر پریا نشسته بودم....شیوام پشته سر من نشسته بود....منم کلی تقلب نوشته بودم....پریاو شیوا هم رو تقلبای من حساب باز کرده بودنو زحمت کشیده بودن و درس نخونده بودن..حداقل من 1 درس خونده بودم بقیه رو تقلب نوشته بودم.....عاغا امتحان شروع شد اول من مینوشتم بعد میدادم پریا....بعدشم میدادم شیوا مینوشت....تا اینکه دبیرمون شک کردو پاشد تو کلاس راهپیمایی....واسه همین منم دیر دیر سوالارو مینوشتم.....کاغذارو هم گذاشته بودم تو جیب سوشرتم......سوشرتمم انداخته بودم پشت میز پریا......وسط نوشتن دیدم پریا پاشده ورقه شو ببره بده... اکثر سوالاروهم ننوشته بود....دستشو گرفتم نشوندمش تو صندلیش گفتم وایسا تقلب بدم....دستمو کردم تو جیبمو 1 کاغذ که اصلن نگا نکردم ببینم چیه درآوردم دادم بهش....دیدم پریا ابروهاشو حالت سوالی کرده.....گفتم ده چرا وایسادی بنویس دیگه....برگشنه میگه اینو بنویسم.......دیگخ داشتم زمین و غاظ میگرفتم....دستش پول 2000 بود.....نگو به جا تقلب از تو جیبم پول درآوردم دادم بهش.......بیچاره جا زده بود.....بعده امتحان میگه:حالا من گفتم منظورش چیه اینو داده بهم؟یعنی جواب کودوم سوال میتونه باشه؟!
بعله دیگه ما 1 همچین آدمی هستیم
حححضور ذهن بنده تا اینجا اجازه نوشتن داد
انشاالله دفعات بعد حضور ذهن اجازه ی بیشتری برای نوشتن خواهد داد
دست علی یارتان خدا نگهدارتان تو قلب ما میمونه امید دیدارتان



سماق



ساخت فلش مدیا پلیر
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات